به نام او
مدتی قبل بود به دیدار اسکلت بانویی هفت هزار ساله رفتم در موزه
بانویی که هفت هزار سال بود چهره بر رخ خاک نهاده و چشمهایش را بسته و چنان آرام بر بستر سنگی خویش خفته که گویی دخترکی بازیکوش بر رخت خواب پر قوی خود خفته
به کنارش رفتم و به او سلام کردم
راستش را بخواهیم نمیدانستم انچه که او از اداب دیدار اول میداند با انچه که من میدانم چقدر تفاوت دارد
کنارش ایستادم به او خیره شدم قد بلندی داشت بیشتر از 170 سانت
فکر میکنم در هنگامهی زندگی خویش قد بلند و زیبا بود
و اگر درست بر بستر خاطراتم مانده باشد در سالهای چهلم زندگی یا کمتر بوده
با خود فکر کردم کمیو از او پرسیدم
توهم عاشق شدی؟
ایا از دست معشوق خود رنجیدی؟ آیا عشق در دوران شما هم ثمره اش جدایی بود؟
نمیدانم ولی فکر میکنم یک ساعت شد که دست به زیر چانه زده
و خیره به او درد و دل کردم
او جوابی نداد
ولی من اورا تصور میکردم به هنگامهی زندگی اش
بر روی سنگی نشسته و باد گیسوان اورا به این طرف و انطرف میبرد
شاید هم مشغول دلبریهای زنانه اش بوده برای مرد زندگی اش
به این اندیشیدم که ایا مرد او یک جگنجو بوده یا شاید هم یک رئیس قبلیه!
شاید هم یک تاجر که به معاملهای پایاپای میپرداخته؟ براستی که کسی نمیداند
شاید خود او سفالگری بود
خدا میداند بر رخ چند سفال نقش دل زده
غمگین بوده و شاد نقش کرده اکنون رخ کشیده درخاک
کسی چه میداند در اخرین نفسهایش به چه چیز فکر میکرده؟
ایا فرزندانش؟
نمیدانم
ولی هرگاه بر پیکر اسکلتهای چند هزار ساله رفتم انها مرا با خود
بردند
به دورانی که
سادگی و سختی باهم امیخته بود
نمیدانم ولی
عجیب برایم حقیقت مرگ نجوا میکنند که
تا چشمیبر هم زنیم ما نیز خفتگانیم
به زیر دست کودکی سرخوش و خندان....
دلنوشته مورخ 16 .12 . 1398 خورشیدی در هنگامهی روزگار کرونایی